تبليغاتX
کشکول اجتماعی

کشکول اجتماعی

پُل-میشِل فوکو (زادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۹۲۶ - درگذشتهٔ ۲۴ ژوئن ۱۹۸۳). فیلسوف فرانسوی.

وی فرزند «آن مالاپار» و جراح متمول «پل فوکو» در ۱۵ اکتبر ۱۹۲۶ است و در ناحیه سنت موار پوآیته فرانسه به دنیا آمد. بعدها اسم خود را به میشل فوکو تغییر داد.

  • ۱۹۴۲: مطالعات رسمی او در فلسفه آغاز می‌شود.
  • ۱۹۴۵: به پاریس آمد و نزد ‍‍‍‍‍‍‍‍ژان هیپولیت به تحصیل پرداخت.
  • ۱۹۴۶: وارد آموزشگاه آکادمیک اکول نورمال سوپریور شد.
  • ۱۹۴۸: سعی کرد تا با قرص خودکشی کند.
  • ۱۹۵۰: به پیشنهاد لوئی آلتوسر به حزب کمونیست فرانسه پیوست.
  • ۱۹۵۱: خود را به افسردگی زد تا از خدمت نظام وظیفه معاف شود.
  • ۱۹۵۲: به دنشگاه لیل رفت تا به مقام دستیاری برسد.
  • ۱۹۵۳ :روانشناسی از ۱۸۵۰ تا ۱۹۵۰ منعکس کننده تلاشهای او در جهت آن بود که این رشته را به جایگاه علمی و با موضوع موجودیت انسانی برساند.
  • ۱۹۵۴: کتاب بیماری روانی و روانپزشکی را به عنوان تلاشی برای رد روشهای گوناگون منتشر کرد.
  • ۱۹۵۵: از وی دعوت شد تا به دانشکده مطالعات رومی در دانشگاه اوپسالا بپیوندد. درسی در مورد درک عشق در ادبیات فرانسه از مارکی دوساد تا ژان ژنه ارائه داد.
  • ۱۹۵۸: به همراه ماموری از وزارت آموزش برای بازدید از کراکو همسفر شد. روزی آن خانم غفلتآ وارد اتاق فوکو و او را مشغول عیش و عشرت غافلگیر کرد. در این دوران همجنس‌گرایی وی تقریباً علنی شده بود و در میان معاشران‌اش مردان زن‌نما هم پیدا می‌شدند.
  • ۱۹۶۱: پدر او مُرد. فوکو در بایگانی‌های پاریس سرگرم تکمیل پژوهش خود دربارهٔ تاریخ جنون بود.
  • ۱۹۶۲: کتاب دیوانگی و تمدن را منتشر کرد.
  • ۱۹۶۳: تولد درمانگاه: دیرینه‌شناسی ادراک پزشکی را منتشر کرد.
  • ۱۹۶۵: نظم چیزها: دیرینه‌شناسی علوم انسانی را در این سال نوشت.
  • ۱۹۶۶: در دانشگاه تونس در مراکش منصبی به او محول شد.
  • ۱۹۶۷: به پاریس رفت تا درباره فضا برای معماران سخنرانی کند.
  • ۱۹۶۹: دیرینه‌شناسی دانش را منتشر کرد.
  • ۱۹۷۰: پس از مرگ ژان هیپولیت به استادی تاریخ نظامهای اندیشه در کالج دو فرانس رسید.
  • ۱۹۷۱: در یک نمایش تلویزیونی در آمستردام با نوام چامسکی بر سر مساله قدرت و عدالت مدرن به بحث پرداخت. در همین سال وی در بنیانگذاری «گروه اطلاعات دربارهٔ زندانها» (GIP) که گروهی اجتماعی برای رسیدگی به وضع زندانیان بود، شرکت کرد.
  • ۱۹۷۲: در درگیریهای دانشجویان به همراه فرانسوا موریاک دستگیر شد. در طی سالهای ۱۹۷۲ و ۱۹۷۳ سخنرانیهای وی در فرانسه و برزیل شامل بررسی جامعهٔ جزایی و قدرت قضایی بود. این پژوهش در سال ۱۹۷۵ به انتشار کتاب مراقبت و تنبیه: زایش زندان انجامید.
  • ۱۹۷۵-۱۹۷۷: به همراه ایو مونتان و چند تن دیگر برای نجات جان شورشیانی که در معرض خطر اعدام به دست رژیم فرانکو بودند به مادرید رفت اما از گفتگوی او با مطبوعات جلوگیری شد. در همی سال نخستین جلد از کتاب خودآگاهی فرد به عنوان سوژه جنسیت تحت عنوان تاریخ جنسیت :یک مقدمه را منتشر کرد. به دانشگاه برکلی دعوت شد.
  • ۱۹۷۷: ژان بودریار مقاله‌ای به عنوان فوکو را فراموش کن نوشت.
  • ۱۹۷۸: فوکو در توکیو دربارهٔ قدرت و فلسفه به سخنرانی پرداخت.
  • ۱۹۷۹: فوکو در ایالات متحده جایگاهی اسطوره‌ای یافته بود. او به عنوان استاد مدعو در دانشگاه برکلی در سالهای آخر درباره حقیقت و سوبژکتویته سخنرانی می‌کرد. مجله تایم به بحث درباره فوکو پرداخت.
  • ۱۹۸۳ :در برکلی به سخنرانی درباره چیستی روشنگری پرداخت. یورگن هابرماس در سخنرانی خود درباره «گفتمان مدرنیته» فوکو را مورد حمله قرار داد. جلد دوم تاریخ جنسیت با عنوان فرعی کاربرد لذت منتشر شد. در دوم ژوئن ۱۹۸۳ فوکو در خانه حالش به هم خورده و به کلینیک سن میشل و در ۹ ژوئن از آنجا به سالپتیریر برده شد. در ۲۴ ژوئن تب فوکو شدت گرفت و در ساعت ۱:۱۵ بعداز ظهر درگذشت. پزشکان علت مرگ وی را عفونت مغری بدلیل آثار بیماری نقص اکتسابی سیستم ایمنی بدن (یا ایدز) اعلام نمودند.

فوکو می گوید هر رابطهٔ اجتماعی یک رابطهٔ قدرت است. اما او یاد آور می‌شود که هر رابطهٔ قدرت الزاما به یک سلطه ختم نمی‌شود.بي‌ترديد، از ميان همه متفكران معاصر فرانسوي، اين ميشل فوكو است كه بخت آن را داشته كه آثار او بيش از سايرين در كشور ما ترجمه و تفسير و نقد گرديده و مورد استقبال واقع شود. شاهد مدعاي اخير، حجم بي شمار سخنراني‌ها، كنفرانس‌ها، همايش‌ها، مقالات و فعاليت‌هاي علمي و فلسفي در قلمرو شناخت و معرفي انديشه اين متفكر است.
اگر چه افتادن در دام ماهيت گرايي و دم زدن از يك فوكوي «اصيل» به همان اندازه مورد نقد است كه نگاه‌هاي يكسويه به فوكو، اما ذكر اين نكته خالي از فايده نخواهد بود كه فوكويي كه به ما شناسانده شده، آن فوكويي نيست كه بايد باشد. درك يكسويه، برخورد سطحي و استفاده‌هاي ابزاري از انديشه فوكو، به ويژه در سالهاي اخير شدت يافته و اين نگرشي بسيار محدود و از جهاتي كلا نامربوط به انديشه اوست، چرا كه «هر كسي از ظن خود» به بررسي جنبه‌هايي از اين درياي‌ مواج نگريسته است.
نكته اساسي در درك تاريخي ما از فوكو كه مستلزم توجه به خاستگاه و ساختار انديشه او بعنوان يك واقعيت اجتماعي (لوكمان و برگر 1966)  ادراك وي در زمينه تاريخي غرب و حوالت تاريخي (Dasein) و فرهنگي وي مي‌باشد.  تنها توجه به اين نكته است كه مانع گرته برداري‌هاي  غلط از روش‌هاي تحليلي فوكو و بكارگيري روش‌هاي وي در جامعه ماست. چرا كه گرانيگاه آنها جامعه مدرني است كه تجربه طولاني دانش، علم، انضباط، رفاه را پشت سر گذاشته و اكنون به ساز مايه مناسبي براي كنكاش ديرينه شناسانه و تبار شناسانه بدل شده است.
البته سخن در اينجا مستلزم ناديده گرفتن تأثيري پذيري جوامع از سياست‌هاي فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي يكديگر نيست، بلكه مدعي جديت افزون در تأمل بر نحوه و دامنه و پيامدهاي اين سياست‌هاست. پرداختن به فوكو، بعنوان متفكري كه منتقد مدرنيته و فرهنگ مدرن بمعناي ظهور تاريخي آن در يك دوره و شكل خاصي (شكل كنوني)، نبايد ما را تا سر حد ستايش مفرط از اين متفكر سوق دهد چرا كه فرهنگ ما در طول تاريخ، همواره هر انديشه بر آشوبنده‌اي را به موضعي مفهوم و بي خطر بدل كرده و آنگاه يكسر به ستايش آن پرداخته يا يكسر به نكوهش آن پرداخته است.
سرنوشت فوكو از اين حوالت تاريخي ذكر شده جدا نيست و بزرگترين گواه اين مدعا، بحث‌هاي كنوني بين طرفداران سينه چاك و منتقدين سر سخت وي در كشور ما مي‌باشد كه پرداختن به آن مجالي بيش از اين را طلب مي‌كند.
آنچه در پژوهش حاضر آمده است جستاري است كوچك در درياي بيكران انديشه اين انديشمند و سعي در تقسيم‌بندي و درك آن، از ديدگاه انسان شناسي تاريخي و فلسفي است و بي ترديد خالي از اشكال و ضعف نمي‌باشد.
 
زندگي و انديشه در يک نگاه 
 ميشل فوکو در 15 اکتبر 1926 در پواتيه فرانسه و در خانواده ي بورژوا بدنيا آمد، تحصيلات مقدماتي خود را در مدارس محلي به پايان برد، در سال 1945 به پاريس رفت و در کلاس‌هاي آمادگي براي شرکت در آزمون ورودي"اکول نورمال سوپريور "شرکت کرد، و اين آغاز آشنايي فوکو با استادش ژان ايپوليت بود که بعدها تاثيربه سزايي برانديشه او گذاشت. فوکو در سال 1946 آزمون ورودي را با موفقيت پشت سر گذاشت، و در همين سال بود که براي چند ماهي به " حزب کمونيست فرانسه " (PCF) پيوست و دراکتبر سال بعد از آن جدا شد.
يکسال پس از آن، فوکو مدرک آسيب شناسي رواني را اخذ کرده و به تدريس و پژوهش در اين زمينه پرداخت.
حاصل مطالعات اين دوره کتابي با نام "بيماري رواني و شخصيت"بود که در سال 1953 منتشر شد. (ويراست بازنگري شده اين کتاب بعد تر، در سال1964، تحت عنوان بيماري رواني و روان شناسي "منتشر شد)(يزدانجو: 1380).
فوکو در فاصله پاييز 1955 تا پايان 1960 بعنوان رايزن فرهنگي به کشورهاي سوئد، لهستان، و جمهوري فدرال آلمان سفر کرده، در دانشگاه‌هاي اوپسالا، ورشو، و هامبورگ به تدريس پرداخت. او در اين مدت، بويژه به هنگام اقامت در اوپسالا، طرح نخستين اثر عمده خود(به گفته خويش نخستين اثرش) را درباره تاريخ ديوانگي پي ريخته و به مطالعات گسترده‌اي در اين زمينه زد. اين طرح به راهنمايي ژرژکانگييم، يکي ديگر از استادان تاثيرگذار برانديشه فوکو، به عنوان رساله دکتراي او ارائه شد، و سرانجام در سال 1961 با عنوان جنون و بي عقلي: تاريخ جنون در عصر کلاسيک انتشار يافت.
فوکو پيش از دفاع از رساله خود و انتشار آن، طرح اثر بعدي خودش درباره پيدايش درمانگاه ها را در سر مي‌پروراند، و اين کتابي است که همبستگي بسيار نزديکي با کتاب پيشين او داشت. فوکو در فاصله انتشار اين اثر اخير به پژوهش درباره نويسنده سورئاليست فرانسوي، و ريمون روسل پرداخت، مقدمه‌اي بر مکالمات ژان ژاک روسو نوشت و"انسان شناسي"کانت را ترجمه کرده و بر آن نيز مقدمه يي نگاشت. "ريمون روسل"و"زايشگاه درمانگاه: ديرينه شناسي نظر پزشکي "با فاصله اندکي از يکديگر و در سال 1963 انتشار يافتند. در سال 1964 فوکو رسما به سمت استاد فلسفه در دانشگاه کلرمون – فران منصوب شد. در فاصله انتشار آن کتاب ها و اين انتصاب، فوکو عمدتا سرگرم نگارش مقالات پراکنده يي بود که مهمترين آنها "مقدمه يي بر تخطي" به پاس انديشه ژرژباتاي، است. فوکو سپس طرح کتاب عظيم و پر مخاطب خود، "واژه ها و چيزها: ديرينه شناسي علوم انساني"، که مهمترين اثر دوره ديرينه شناسي هايش محسوب مي‌شود، را دنبال کرد. اين کتاب، پس از وقفه هايي در روند نگارش آن، سرانجام در سال 1966 انتشار يافت و طرح بعدي او، که پايان بندي ديرينه شناسي ها و تحليل‌هاي گفتماني نيز هست، با عنوان گوياي ديرينه شناسي دانش در سال 1969 منتشر شد.
در سال 1968، ژان ايپوليت در گذشت و فوکو در سال 1970 به جاي وي به سمت استادي در تاريخ نظامهاي انديشه در " کلژدوفرانس" برگزيده شد و سخنراني افتتاحيه‌اي با عنوان" نظم گفتمان" در دوم دسامبر همين سال برگزار کرد. با انتشار جستار "نيچه، تبارشناسي تاريخ" (1971)، به پاس داشت ژان ايپوليت، دوره تازه يي در پژوهشهاي فوکو، که به دوره تبارشناسي ها مشهور شده است، آغاز شد. فوکو در همين سال با پيوستن به GIP (گروه اطلاع رساني درباره زندانها ) و درگير شدن درپاره‌اي فعاليتهاي سياسي، به تاملات و مطالعات هر چه گسترده تري درباره روابط قدرت و جامعه انظباطي پرداخت. از جمله مطالعات مشترکي که در جريان اين کاوشها و زير نظر او انتشار يافت، کندوکاوي در يک پرونده جنايي سده نوزدهي بود که در سال 1973 با عنوان"من پيرريور، مادر،خواهر و برادرم را سلاخي کرده ام... " به چاپ رسيد. (افزون بر اين، فوکو جستاري را که در سال 1968 درباره تابلوهاي نقاش سوررئاليت بلژيکي، رنه مگريت، نوشته بود بسط داده و در همين سال آن را تحت عنوان "اين يک چپق نيست" منتشر کرد) اما مهمترين حاصل اين مطالعات در سال 1975 و به صورت برجسته در قالب کتاب"مراقبت و مجازات: زايش زندان " نمود يافت.
نخستين مجله "تاريخ رهيافت جنسي " با زيرعنوان "اراده دانش"در سال1976منتشر شد واين اثر علاوه بر آنکه به همراه مراقبت و مجازات مورد توجهات گسترده قرار گرفت، آغازگر روش تازه او در تحليل اخلاق،مسأله سوژه ورابطه،با نفس بود.فوکو در فاصله يي نسبتاًطولاني تا انتشار مجلات بعدي اين اثر در سال 1984،از کشورهاي چندي بويژه آمريکاديدن کرد،در سخنراني ها وهمايش‌هاي بسياري شرکت جست،ودر مصاحبه‌هاي گوناگوني حضور يافت (که يکي از واپسين و مهمترين آنها،"درباره تبار شناسي اخلاق ") بود ومقالات متعددي نوشت (که بحث انگيز ترين آنها"روشنگري چيست"؟بوده است).سرانجام جلد دوم "تاريخ رهيافت جنسي"با عنوان کاربرد لذات چند هفته پس از بستري شدن او در بيمارستان منتشر شد، و با فاصله چند هفته پس از آن، جلد سوم اين مجموعه بنام دغدغه نفس انتشار يافت وبدين ترتيب مجموعه‌اي که قرار بود در 6 مجلد تاريخ رهيافت جنسي از آغاز تا به اکنون را تشريح کند پايان گرفت.ميشل فوکو در 3ژوئن1984براثربيماري ايدزدرگذشت. (يزدانجو:1380:4 )
دشواري فوکو
در تعابير گوناگون،فوکو را"فرزند نا خلف ساختگرايي"،ديرينه شناسي فرهنگ غرب،پوچ انگار وويرانگر علوم اجتماعي رايج خوانده اند و بسياري از شارحان آثار فوکو برآنند که نمي‌توان انديشه او را در درون شاخه هاي علوم اجتماعي متداول طبقه بندي کرد .( بشيريه 1379:13).حتي به صرف استنادبه نوشته‌هاي موجود درباره فوکونيز ميتوان در يافت که با تعبيري وام گرفته از خود او،فوکو موضوعي دشوارومهارنشدني مي‌باشد(کچويان 1382:9). با اين همه بي شک اثر انديشه او بر بسياري از حوزه‌هاي علوم اجتماعي و فلسفه پايدار خواهد بود. نگرش و موضوعات مورد بحث او در جامعه‌شناسي سياسي، فلسفه، تاريخ و علوم سياسي واجد اهميت بسياري هستند.
بخش اعظم نوشته ها در مورد فوکو، يا مصروف ايضاح و رفع ابهام انديشه‌هاي وي، يا متوجه رد و نقد بدفهمي‌هاي ناقدين و مفسرين او، يا توضيح و حل تناقض‌هاي موجود در کار و زندگي اش و توجيه تغييرات و تحولاتي کاملا آشکار و مشکل آفرين ديدگاه‌هاي غيرمتعارف وي بوده است. مشکلات در اين خصوص تا بدان پايه است که حتي مورخي که مي‌خواهد طرحي ساده از زندگينامه وي ارائه دهد و لحظات حيات وي و رخدادهاي آنها بازگو کند، مجبور است پيش از هر کاري معقوليت کار خود را با توجه به تعارضي که با انديشه‌هاي فوکو پيدا مي‌کند، توجيه نمايد و از درون کارها، آرا و زندگي وي، دلايلي براي سازگاي کار خود، يعني زندگي نامه نويسي فوکو با انديشه فوکو ارائه دهد.
مشکلاتي اينچنين از وجهي براي متفکري نوآور و غير معمول چون فوکو امري طبيعي است چرا که : اولا او به زمينه‌هاي متنوع و گسترده‌اي پرداخته است در عين اينکه او به هيچ حوزه‌اي بطور خاصي پايبند نيست، ثانيا سبک نويسندگي خاصي خود را دارد.
در يک تقسيم بندي کلي مي‌توان دشواري فوکو را در دو مقوله شکل و محتوا مطرح کرد.


شكل مصاحبه
سبك نوشتاري خاص
ابهام لجام گسيخته
استفاده از تعبيرات جديد و اصطلاحات نو
 1- مصاحبه
شايد يکي از وجوه مشکل فهمي‌فوکو ناشي از جايگاه ويژه مصاحبه در کارهاي او باشد. احتمالا اين بايد ناشي از خصيصه ما بعد تجددي فوکو و درک خاصي باشد که وي از نقش رسانه ها در دنياي جديد داشته است. ( کچويان 11 : 1382). در هر حال به هر دليل که باشد، قبل از فوکو هيچ متفکري نظير او با مصاحبه به شکل اينچنيني برخورد نکرده است. اين مصاحبه ها يکي از مساله آفرين ترين بخش‌هاي انديشه و افکار وي را تشکيل مي‌دهند. اگر بدانيم تلاش عمده فوکو در اين مصاحبه ها مصروف اصلاح، رد و نقد تصوير و ديدگاه هايي بوده که از همان آغاز اشتهار، اينجا و آنجا حول محور انديشه هايش شکل گرفته، احتمالا بيش از پيش به مشکل فهمي‌و دشواري درک فوکو وقوف پيدا خواهد شد.
2- سبک نوشتاري خاصي
سبک نوشتاري ويژه فوکو، يکي ديگر از دلايل مشکل فهمي‌وي است. فوکو از آن دست متفکريني است که با درآميختن مسائل جدي به مسائل ذوقي و آعشتگي نوشتارهاي خود به صناعات ادبي، مانع از آن مي‌گردند که انديشه آنها در وضوح و شفافيت کامل عرضه و ظاهر شود. ابهامي ‌که بدين ترتيب کليت کار و انديشه‌هاي فوکو را در خود فرو برده هميشه مشکل آفرين و موضوع نقد و سئوال بوده است. اگر چه متفکران فرانسوي چون " بودريار" سبک نويسندگي و ادبي فوکو را ستوده اند، اما اين بيش از هر چيز به علقه فکري اين متفکران به آنچه " مرکو ييو" فلسفه ادبي مي‌نامد، بر مي‌گردد. از ديد مرکوييو، فوکو به هيچ وجه از اين حيث تافته جدا بافته‌اي در ميان متفکران فرانسوي ديگر نظير برگسون سارتر و مرلو پونتي نيست. (کچويان 10 : 1382) و از اينرو، فوکو ميراث خوار خوان فلسفه ادبي که سنت فرانسوي بوده و در تقابل با سنت فلسفي  آنگلوساکسوني است، مي‌باشد.
3- ابهام لجام گسيخته
معدود متفکراني چون "بودريار" را مي‌توان يافت که نوشته‌هاي فوکو را از هر حيث وضوح و انتقال بي ابهام مطالب تحسين مي‌کنند. اکثر متفکراني که فوکو را خوانده اند، به اين نکته اذعان دارند، که آثار فوکو داراي ابهامي لجام گسيخته و وسيع است. از ديد بسياري، اين نه تنها صرفا وجه ادبي محسوب نمي‌شود، بلکه در پيوند مستقيم با روش شناسي فوکو مي‌باشد. حال اين به هر دليل که باشد، پيچيدگي و ناروشني و ابهام محسوب مي‌گردد.
4- استفاده از تعبيرات جديد و اصطلاحات نو
فوکو از طريق استفاده از اصطلاحات و تعابير جديد در مسير تمايز گذاري ميان انديشه‌هاي موجود و گذشته حرکت کرده است. مثلا وي از آرکئولوژي  براي تهيه حوزه‌اي که به طور متعارف تاريخ علم يا دانش خواند مي‌شود، استفاده مي‌کند و از ژنئولوژي  براي تهيه همان حوزه و يا قلمرويي که به حوزه هايي نظير جامعه شناسي علم، يا دانش و يا جامعه شناسي سياست و نظاير آن شباهت غير قابل انکار دارد، بهره مي‌برد. او از اپيستمه  که اصطلاحي نزديک به جهانبيني، سرمشق، يا چارچوب معرفتي است، به جاي اين مفاهيم متعارف بهره مي‌گيرد. او حتي براي کرسي درس خود در کلژدوفرانس، در سال 1970 ميلادي عنوان کاملا تازه‌اي تحت عنوان "تاريخ نظامهاي انديشه" به جاي عناوين جا افتاده‌اي نظير تاريخ انديشه، تاريخ علم تفکر و دانش ابداع مي‌کند.

محتوا ماهيت بديع و انقلابي
ماهيت انتزاعي
راهبرد نامأنوس سازي
عدم پايبندي به حوزه‌اي خاص
1- ماهيت بديع و انقلابي
 اولين مسأله در دشواري محتوايي فوکو جلب توجه مي‌کند ماهيت بديع و انقلابي فوکو مي‌باشد فوکو کار خود را انقلابي عليه سنت فکري موجود در غرب تلقي مي‌کند. او جايگاه خود را در دوره‌اي متفاوت از دوره کنوني و فراي آن، يعني دوره ما بعد تجدد مي‌بيند.
2- ماهيت انتزاعي
فوکو بعنوان کسي که مي‌کوشد از حصار محدوديت‌هاي حاکم بر انديشه و تفکر دوره تجدد رها شده و مبشر پيدايي دوره‌اي تازه با حدود و ثغوري نو باشد، قاعدتا نمي‌بايست سخناني مأنوس با عادت و انديشه مألوف بگويد و اين مشکل ديگري است که انديشه‌هاي او از لحاظ محتوايي مي‌آفريند، زيرا در حالت کاملا انتزاعي و نوعي، وي اين انتظار به ما مي‌دهد که اساسا نتوانيم درکي از کسي که خود را متعلق به دوره‌اي متأخر تر مي‌داند و در واقع ازپايگاه و انديشه‌اي در حال شکل گيري و پيدايش با ما سخن مي‌گويد، داشته باشيم.
3- راهبرد نامأنوس سازي
فوکو تمايل آشکار و عامدانه‌اي در نامأنوس ساختن خود با مخاطبينش و به تعبير درست تر فاصله گيري از چارچوبها و قالب‌هاي فکري متعارف داشته است. اين در واقع مبين درک کاملا صريحي است که وي از جايگاه و پايگاه تاريخي خود يعني تعلق به دوره‌اي متفاوت ارائه مي‌دهد. راهبرد نامأنوس سازي براي وي بعنوان يک آغازگر و به منظور تأکيد بر جدائي کامل او از سنت‌هاي موجود و شايد کمک به مخاطبينش براي دستيابي به تمامي‌تازگي‌هاي انديشه اش، عدم اشتباه آن با انديشه‌هاي معمول و اجتناب از بدفهمي ‌ديدگاه هايش مي‌باشد.
4- عدم پايبندي به حوزه‌اي خاص
بطور کلي نمي‌توان فوکو را متعلق به مقوله‌اي خاص دانسته و کارهايش را در يک حوزه معمول، جا افتاده و رسمي‌جاي داد. نوشته‌هاي او به تاريخ، جامعه شناسي، فلسفه، سياست، روان شناسي، روان درماني، طب، حقوق و قلمروهاي ديگري مربوط مي‌شود. جالب اين جاست که در تمامي‌يا اکثر حوزه هايي که از آن نام برده شد، وي به مقوله ها و مسائلي علاقه نشان داده است که سنت علمي‌آن حوزه کاملا يا به ميزان زيادي از آن غفلت داشته و به عنوان مسائلي حاشيه‌اي به آنها نظر مي‌کرده است.
فوکو، فراتر از مرزها
فوکو متفکري فراتر از مرزها و نگره ها بود، اما همچون هر متفکر خلاق ديگري از تأثير پذيري از جو فکري و فرهنگي زمان و مکان خود نيز برکنار نماند. جو غالب تفکر فرانسوي در طول دوران تحصيل فوکو در "اکول نورمال سوپريور" به شدت تحت سيطره پديدارشناسي موريس مولوپونتي و پيشگام او ادموند هوسرل بود که به همراه خود طبعأ دکارت، کانت و هگل را نيز مطرح مي‌کرد. جريان مهم ديگر، اگزيستابسياليسم "ژان – پل سارتر " و پيشاهنگ اين نگرش، يعني "سورن کيركگور" بود ودر کنار اين نامها، مارکس و فرويد نيز کمابيش در هر بحث فکري جلوه بي چون و چرايي داشتند. فوکو در عين تأثيرپذيري از هر و همه اين نحله‌ها و نگرش ها، تحت تأثير هيچ يک از آنها قرار نگرفت. او بعدها هم پديدارشناسي و هم اگزيستانسياليسم، هم مارکسيم و هم فرويديسم را، مورد نقدهاي دقيق و شديدي قرار داده و در تشريح روند شکل گيري اوليه تفکرش همواره از"ژرژباتاي " و "موريس بلانشو"ياد مي‌کرد.
اما در شکل گيري اين زمينه فکري دو متفکر ديگر نيز سهم عمده يي داشتند: هايدگر، که فوکو در سال 1951 براي نخستين بار با آثار او آشنايي پيدا کرد، و نيچه، که از رهگذر آثار هايدگر مجذوب او شد. علاوه بر اين، سال‌هاي شکل گيري انديشه فوکو با پيدايش و گسترش ساختگرايي فرانسوي همراه بود. نخستين آثار انتشار يافته فوکو (و شايد به تعبيري کل آثار مربوط به دوره ديرينه شناسي ها) کمابيش نشانگر تأثيرپذيري هايي از رويکردهاي ساختگرا و بويژه در مورد مسأله زبان اند، اگر چه فوکو خود به شدت و عميقا از ساختگرايي و افتادن در دام آن تبري مي‌جويد. از اين گذشته ميان ظهور رويکردهاي پسا ساختگرا و مطرح شدن نيچه بعنوان چهره شاخص آن، با روي آوردن فوکو به رويکرد تبارشناسانه در اواخر دهه 60 و اوايل دهه هفتاد نيز پيوند کمابيش آشکاري هست که به سختي مي‌توان آنرا ناديده گرفت.
فوکو، با وجود حجم گسترده مقاله ها و مصاحبه هايي که به تشريح زمينه‌هاي فکري خود اختصاص داده، هيچ گاه، به جز از نيچه و نگرش تبارشناسانه او و درپاره‌اي از موارد از هايدگر، از چهره يا نگرش يکه‌اي به عنوان اساس انديشه خود سخن نمي‌گويد (يزدانجو 5: 1380)، اما در مجموع در آثار او بيش از آنکه شاهد ازجاعاتي به کانت، هگل، باتاي، بلانشو، هايدگر وحتي نيچه باشيم، انبوه مستندات و نقل قول هايي از مورخان، زيست شناسان، روان پزشکان و ... را خواهيم يافت و شايد همين بي شباهتي است که آثار فوکو را تا به اين حد متمايز و تک روانه جلوه داده، واين البته برخلاف تصويري است که اودرپاره‌اي مصاحبه ها ازخويش ترسيم مي‌کند. اودر مصاحبه‌هاي خود، آنچنان که آمد، خوانش هايدگر- نيچه را تعيين کننده رخداد در سير فکري خود مي‌داند. با اين حال، به نظر مي‌رسد که تأثيرپذيري فوکو از نيچه نيز آنچنان همه سويه و تمام عيار نيست. فوکو بيشتر نوعي روش شناسي را از نيچه وام گرفته و آنرا در جهت مقاصد، خود بسط داد و به کار گرفت، و به اين اعتبار کار خود را نه تکرار انديشه او، بلکه پيگيري اين انديشه تادشوارترين پيامدهايش مي‌دانست، نيچه از مرگ خدا خبرداده بود وفوکو از مرگ ميراننده او، از "مرگ انسان" خبر مي‌دهد. فوکو تقريبا هيچ گاه به شيوه نيچه‌اي به گزين گويي و قطعه نويسي نپرداخت، بلکه برعکس، آثار مشروح، مستند، و پرتکلفي مهيا کرد که نگرش نيچه يي را باسبکي غيرنيچه يي پيوند داده، جلوه‌هاي درخشاني از نبوع نويسنده خود به نمايش مي‌گذاشتند، اما روح آثار فوکو بي شک روحي نيچه يي است. او نيز همچون نيچه، به معناي مرسوم کلمه يک فيلسوف، مورخ، يک جامعه شناسي، يک روانشناس، يک عالم حقوق، يک پزشک و ... نبود وبااين حال نگرش‌هاي فلسفي، تاريخي، اجتماعي و ... را به گونه‌اي ستودني باهم درآميخته و آميزه يي عرضه کرد که بي شک بايد از آن بعنوان آميزه‌اي نيچه يي نام برد. با اين حال دشوارمي‌توان از ياد برد که همين آميزه را دو متفکر راديکال ديگر، ژاک دريدا و ژان بودريار، وآن هم به اتکاي گرايش‌هاي نيچه يي خود، مورد حملات سهمگين و متزلزل کننده يي قرار داده اند.
فوکو، نحله‌اي متفاوت اما مشابه    
دريک مزربندي کلي و درهم فرورفته، مرزهاي اصلي جهان انديشه فوکو را پديدارشناسي، هرمنوتيک، ساختگرايي و مارکسيسم تشکيل مي‌دهند. (بشيريه 1379:14). در دوران جواني فوکو دوگرايش فکري عمده در فرانسه رايج بود: يکي پديدارشناسي و اگزسيتاسياليسم و ديگري مارکسيسم.
پديدارشناسي و اگزسيتاسياليسم به عنوان گرايش مسلط با تأکيد بر آگاهي و آزادي سوژه فردي با نظرات مارکسيستي تعارض داشتند. از سوي ديگربرخي از متفکران فرانسه دراين دوران از ماترياليسم و پديدارشناسي هردو فاصله گرفتند و شکل تازه‌اي از تحليل عرضه داشتند که به ساختگرايي نامبردار شد ودر نوشته‌هاي کساني چون لويي التوسر و لوي اشتراوس به اوج خود رسيد. بعلاوه در همان دوران با افول پديدارشناسي استعلايي هوسول، نظريه هرمنوتيک براساس انديشه مارتين هايدگر رواج يافت. هرمنوتيک برخلاف پديدارشناسي استعلايي که انسان را به عنوان منشأ معنا بخش تلقي مي‌کند، منشأ معني را در متن کردارهاي اجتماعي، تاريخي و فرهنگي جستجو مي‌نمايد.
آنطور که آمد، انديشه فوکو با همه اين گرايش‌هاي فکري عميقا تفاوت داشته است. فوکو برخلاف پديدارشناسي به فعاليت معنا بخش سوژه خودمختار و آزاد متوسل نمي‌شود، برخلاف هرمنوتيک، قائل نيست که حقيقت غايي يا عميقي براي کشف وجود دارد، برخلاف ساختگرايي در پي ايجاد الگوي صوري قاعده مندي براي رفتار انسان نيست، و برخلاف مارکسيسم بر فرايندهاي عمومي‌تاريخ تأکيد نمي‌گذارد بلکه خصلت منفرد و پراکنده رخدادهاي تاريخي را درنظر دارد به نظر بسياري از شارحين رشته اصلي انديشه فوکو را مي‌توان در بحث او از پيدايش عقلانيت‌هاي خاص و پراکنده يي در حوزه‌هاي گوناگون جامعه يافت. (بشيريه 1379:15 ) تحليل اصلي او درباره اشکال اساسي ساختمان افکار و انديشه ها مبتني بر روابط قدرت و دانش است که از طريق آنها انسانها به سوژه تبديل شده اند. وي به بررسي روندهايي علاقه دارد که از طريق آنها عقلانيت ساخته مي‌شود و برسوژه انساني اعمال مي‌شودتا آن را به موضوع اشکال مختلف دانش تبديل کند. از نگاه او علوم انساني و اجتماعي خود جزئي از فرايند اعمال قدرت و روابط اعمال سلطه برانسان هستند. بنابراين پرسش اصلي او اين است که چگونه اشکال مختلف گفتمان علمي به عنوان نظامي‌از روابط قدرت ايجاد مي‌شود.
فوکو و سايرين   
فوکو برخلاف ديگر متفکران فرانسوي سده بيستم، دادوستد فکري مستقيم و مستمري با معاصران خود نداشت. در اغلب آثار وي نامي‌از ساختگرايان وپسا ساختگرايان هموطنش و يا بحث مشروحي درباره نگرش‌هاي آنان يافت نمي‌شود. (و شگفت آنکه بيشترين توجهات متفکران غيرفرانسوي را به خود جلب کرد.) فوکو حتي از پذيرفتن عناوين پساساختارگرا يا پسامدرن نيز سرباززده است و فراتر از اين به وضعيت فراگيري به نام مدرنيته و سپس زوال آن قائل نبود. او اغلب به جاي استفاده از "مدرنيته" (در کنار عصر رنسانس و کلاسيک) از "عصر مدرني" يادمي‌کرد که از دوران روشنگري آغاز وتا به امروز ادامه يافته است. به باوراو ماهنوز نمي‌دانيم مدرنيته چيست، تابراساس آن بدانيم پسامدرنيته چيست يا چه خواهد بود.
از اين منظر فوکو يکي از مخالفان سرسخت پروژه روشنگري و مدرنيته محسوب شده و به عقلانيت مدرن حمله مي‌برد و ازاين نقطه نظر است که زمينه ظهور القابي چون " فلسفه تروريستي ضد عقل گرا" را درمورد انديشه او فراهم مي‌آورد. آنچنان که متفکراني چون هابرماس بشدت بر اين موضوغ اصرار مي‌ورزد(کچويان 1382:231 )
سه محور کلي در افکار فوکو
از ميان مضاميني که فوکو بروي آ نها کار کرده ودر يک کليت عام پهنه فکري فوکو را اشغال کرده اند، سه مضمون عمده مي‌توان استخراج نمود: حقيقت، قدرت و خود يا به تعبيري علم، سياست و اخلاق. اين سه محور، سه دوره تحول فکري فوکو را نشان مي‌دهد. (کچويان 1382:16). مسأله حقيقيت يا علم، مسأله اصلي دوره اول فکري تازمان انتشار کتاب"نظم اشياء" در سال 1966 ميلادي مي‌باشد که در آن محوريت مسأله علم و دانش و حقيقت آشکار است.
از آن پس تدريجا و به ويژه در کتاب "انظباط وتنبيه " که در سال 1975 انتشار يافت و مسأله قدرت و سياست محور اصلي اشتغالات و تاملات وي مي‌گردد. انتشار اولين مجلد "تاريخ جنسيت" در سال 1976 ميلادي مبين اين بود که محور کارهاي فوکو تغيير مجددي يافته و اکنون محور اصلي و عمده وي، خود و مسأله اخلاق مي‌باشد.
براي فوکو در محور اول(علم يا حقيقت ) مسأله اين است که درک انسان معاصر از حقيقت و به طور مشخص علوم جديد چگونه شکل گرفته و به صورت کنوني درآمده است. اگر بخواهيم اين محور به علاقه کانوني فوکو ارتباط دهيم، دليل علاقه وي به اين مسأله نقش بي چون وچراي علوم جديد در شکل دهي به درک انسان از خود و جهان پيرامون ماست. ما از طريق درکي که اين علوم به عنوان حقيقت به ما مي‌دهند، تصوير خود را مي‌سازيم و ديگران را نيز به عنوان موضوعات رفتارها و تعاملات اجتماعي خود مشخص کرده و موضوعيت مي‌بخشيم. به بيان ديگر ما آن چيزي مي‌شويم که اين علوم به عنوان موضوعات شايسته تحقيق خود ساخته اند.
در محور دوم فکري فوکو، درک قدرت و سياست در عصر حاضر و چگونگي نقش آفريني آن در شکل دهي به ما، تصوير ما از خود و چگونگي اعمال نقش آن در شکل دهي به افرادي که در تعامل با ما قرار مي‌گيرند، مورد توجه واقع مي‌شود. البته فوکو بدوا از اين باب به مسأله سياست و قدرت علاقه مند شد که دريافت دانش رابطه تنگاتنگي با قدرت دارد. تکيه علوم جديد و بخصوص علوم انساني بر قدرت، و وابستگي جوهري بدان و متقابلا نفع و فايده‌اي که قدرت سياسي از دانش انساني مي‌برد، ريشه اصلي تعلق خاطر وي به قدرت و مطالعه آن بوده است. از اين رو در اين جا مسأله دانش از وجهي ديگر و در پيوند با قدرت و سياست دنبال مي‌شود. درکنار علم و سياست يا حقيقت و قدرت(دو محور اول فکري فوکو)، اخلاق نيز همزمان در کار شکل دهي به افراد انساني و ايجاد تصاوير ويژه از آنها و موضوعات طرف تعاملشان مي‌باشد. در اين جا ارتباطي که شخص با خود در بستر مسائل اخلاقي و تأثير گذار برخود پيدا مي‌کند، موضوع مطالعه مي‌باشد. درحاليکه نيروهاي قبلي به معناي نيروهاي بيروني اند، در اين مرحله نيروهاي دروني مورد توجه قرار مي‌گيرند. در اين محور نه نقش دانش در شکل دهي به ما، و نه نقش قدرت در قالب ريزي افراد، بلکه نقشي که خود و اخلاق در ايجاد هويت و شخصيت ويژه افراد دارد، کانون توجه فوکو را مي‌سازد
فلسفه تاريخ، فيلسوف يا مورخ؟
با اينکه فوکو در حوزه‌هاي متعددي قلم زده و کاغذ سياه نموده است، اما منظري که براي بررسي مسائل انتخاب مي‌کند، عمدتا بين دو حوزه فلسفه و تاريخ در نوسان است(کچويان 28-27 :1382). ماهيت تاريخي کار وي در همان اولين وهله(اولين مرحله تطور فکري اش) مشخص است. او در حوزه‌اي قلم مي‌زد که سنتا حوزه انديشه، تاريخ علم يا دانش يا تاريخ فلسفه است. بطور مشخص مسائل معرفت شناسانه، حدود معرفت انساني و نقش دانش، علوم انساني در شکل دهي به جهان معاصر و انسان در کانون مطالعات ديرينه شناسي وي قرار دارد. تمايز کار وي از فلسفه و تاريخ سنتي اين است که وي مي‌خواهد به سئوالات فلسفي و معرفت شناسانه از منظري کاملا غيرمعمول، يعني از منظر ديرينه شناسانه پاسخ دهد که اساسا منظري تاريخي است، اگرچه متضمن ديدگاهي جديد درباب تاريخ است. فوکو در صدد است تا از طريق مطالعات تاريخي به سئوالي فلسفي يا معرفت شناسانه جواب دهد که از ديدگاه "رورتي" تلاش نابجايي براي جايگزين کردن ديرينه شناسي به جاي معرفت شناسي است.
از نظر ميجرپوئتزل، شيوه خاصي که فوکو از لحاظ روش شناسي انتخاب کرد، بيشتر از آنکه رد علايق فلسفي باشد، حاصل اقناع نسبت به اين بود که فلسفه‌هاي ترکيبي و جامع، ديگر امکان ندارد و کارنظري بايد درقلمرو‌هاي محدود و عيني انجام پذيرد. مطلبي که فوکو دريکي از مصاحبه هايش دراواخر دهه 60 ميلادي آورده شاهد اين نکته است: "به نظرمن فلسفه امروز ديگر وجود ندارد نه اينکه محوشده باشد، بلکه ميان شمار کثيري از فعاليت‌هاي فلسفي باشد. (پوئتزل  9-6 :1983) بدين ترتيب نبايد تصور شود که جستجوي پاسخ مسئله از تاريخ از منظر فوکو منافاتي با ماهيت فلسفي کارش دارد. اين کاربا اين تقرير ويژه همچنان فلسفي است چون به مسائل فلسفي مي‌پردازد، اما اين اقتضاي ماهيت مسأله و اين ديد اخير اقتضاي ويژگي فلسفي در دوران جديد است که بايد پاسخ آنها رااز طريق ديگري غيراز طريق فلسفه معهود يافت.
تاريخ حال، دغدغه اصلي فوکو
همچنان که فوکو در سطور پاياني فصل اول کتاب "انضباط و تنبيه: تولد زندان "مي‌نويسد: تاريخ نويسي زمان حاضر يا "تاريخ حال " هدف يا مسأله وي درسراسر زندگي فکري اش مي‌باشد. (فوکو 31-30 :1977). او مي‌خواهد توضيح دهد بشرکنوني آنگونه که هم اکنون در غرب زندگي مي‌کند چيست، چگونه است و تحت تأثير چه شرايط وعواملي آنچه اکنون هست، شده است. تعبير تاريخ حال براي تأکيد براين است که آنچه اکنون هست، مي‌توانست صورتي ديگر داشته باشد يابه بيان ديگر تاريخ چگونه متفاوت بودن است. او مي‌خواهد به اين سئوال غربي ها پاسخ دهد که "ما چگونه ما شديم؟ " و صورت متفاوت کنوني را به خود گرفته ايم. نکته جوهري و بنياني دراين خرق عادت (تاريخ نويسي حال)، نامأنونس کردن مأنوسات، نامألوف کردن مألوفات و غيرطبيعي و غيربديهي نشان دادن طبيعيات و بديهيات است.
فوکو سئوال خوداز عصر حاضر و نوع پاسخگويي اش بدان را به سئوال و پاسخي مرتبط مي‌کند که زماني کانت را در قرن 18 به خود مشغول داشت: "روشنگري چيست؟". اين سئوالي بود که ارتباط انسان با عصر خود و نحوه وجود تاريخي انسان را مورد توجه قرارداد و پاسخ آنرا نيز نه از طريق جادادن عصر مورد سئوال در يک کليت تاريخي (نظير هگل) ويادر پيوند با آينده(نظيرويكو)، بلکه برپايه تفاوت آن باگذشته جستجو مي‌کرد. اما بعلاوه در پاسخ فوکو اين تمايز نيز وجود داشت که وي در تاريخ نويسي خود و در پاسخ از ماهيت زمان معاصر به سمت ايجاد انقطاع در عادات عملي و ذهني مألوف و تزلزل آفريني در اعتقادات بديهي و سنت‌هاي مستقر علمي‌و فکري عصر جهت گيري مي‌کرد.
مشکلات تاريخ سنتي
فوکو بيش از آنکه در مورد کانت و فلسفه نوشته باشد، درنقد تاريخ سنتي و اشتباهات فاحش آن قلم زده است. وي معتقد است اين تاريخ از وجوه چندي نمي‌تواند روش مناسبي براي انجام مطالعات تاريخي، بالاخص مطالعه دانش و گفتمان‌هاي علمي‌فراهم سازد. آغشتگي اين نوع از تاريخ، به نوع درکي که فلسفه‌هاي تاريخ قرن نوزدهمي‌در مورد تحولات تاريخي ارائه مي‌دهند، ازديد فوکو جايي براي اينکه تصور شود روش آن بتواند جوابگوي مسأله‌اي باشد،باقي نگذاشته است. اين تاريخ بيش از آنکه پرتويي برتاريخ بيندازد، آنرا در محاق تاريکي فروبرده و مانع از آن مي‌گردد که واقعيت‌هاي تاريخي درتفرد خاص آن درک شده وفهميده شوند. تماميت گرايي، غايت گرايي، انسان شناسي يا انسان گرايي، عمده ترين نقصان ديد تاريخي رسمي‌از ديد فوکو مي‌باشد(کچويان 1382:37) چراکه اين تاريخ، منظري ابرتاريخي را وارد مي‌کند: تاريخي که کارکرد آن اينست که گونه‌هاي تقليل داده شده نهايي زمان را در تماميتي که کاملا در خود بسته ترکيب کند، تاريخي که هميشه مشوق شناسايي‌هاي فاعلي است وبه کل جابجايي‌هاي گذشته، شکلي از بازسازگاري مي‌دهد. تماميت سنت تاريخي (غايت گرا يا عقلانيت گرا) هدفش انحلال حادثه منفرد درتداومي‌آرماني است، به شکلي غايت گرايانه يافرايندي طبيعي.
1- تماميت گرايي: اشکال اول
تاريخ سنتي از نظر فوکو تماميت گراست. به اين معنا که درگستره زمان و مکان مي‌کوشد همه رخدادها و تحولات تاريخي را در چارچوب يک کليت بهم پيوسته و منسجم جاي دهد. از نظر زماني نتيجه اين تماميت گرايي اين است که خط واحدي از نقطه فرضي درابتداي تاريخ تاپايان آن کشيده مي‌شود وبدين ترتيب حوادث نظير مهره‌هاي يک تسبيح، حول اين خط ودر طول آن به رشته کشيده مي‌شوند. دراين تصوير تماميت گرايانه، وجود نهادها، نظام ها و ساخت‌هاي مختلف انکار نمي‌شود، بلکه تمامي‌اينها عليرغم کثرت و تنوعشان در ذيل چتر واحدي با مفاهيمي‌نظير روح زمان، روح قومي‌وجهان بيني، وحدتي خدشه ناپذير مي‌يابند. اين چنين تصوير تماميت گرايانه‌اي ازنظر فوکو ديد نادرستي از تاريخ مي‌دهد وبا اين ديد، امکان نداردکه حوادث تاريخي را در تفرد و ويژگي تاريخي خاص آن دريافت.(کچويان 1382:38) دريک تصوير تمام گرايانه هرحادثه پيش از آنکه بتواند درزمان و مکان خاص خويش وبعنوان حادثه‌اي منحصر بفرد درک شود، درپوشش معنايي از پيش تحميل شده قرارداد ومهمتر ازآن، ديد تماميت گرايانه، جايي براي انقطاع و گسيختگي در تاريخ باقي نمي‌گذارد. به نظر فوکو، تاريخ سنتي به واسطه اين ديد، وچون کل تاريخ را وحدتي مستمر وساري مي‌داند، نسبت به درک چرخش‌هاي تاريخي وحوادثي که اين کليت رادر هم مي‌ريزد، ناتوان است. حال آنکه به معناي دقيق کلمه، تاريخ در اين انقطاعات وگسيختگي ها خود را نشان مي‌دهد ومعنا مي‌يابد. در اين لحظه‌هاي گسيخت و چرخش است که تاريخ، تفرد وويژگي خود را آشکار مي‌کند.
2- غايت انگاري، اشکا دوم
از ديد فوکو، تاريخ سنتي علاوه برتماميت گرايي، غايت انگار نيز بود واين ميراثي بود که فلسفه‌هاي تاريخ سنتي گذاشته بودند. دراين ديد، مفروض گرفته مي‌شود که کل تاريخ به سمت و سوي خاصي که همان غايت آن باشد، درحرکت است. غايت انگاري مانع اين است که مورخان بتوانند تنوعات تاريخي، گسل ها و پيدايي مسيرهاي تازه تاريخي را حل کنند ويا آنرا آنگونه که هست بعنوان رخدادي که مي‌تواند تاريخ جديدي را آغاز کند، ببينند.
3- انسان شناسي وانسان گرايي، اشکال سوم
ديدي تماميت گرا که تاريخ را خط مستمرومتداومي‌مي‌داند که از آغازي دور در خلوص مطلق خويش ريشه گرفته و به سمت غايتي ايده آل وکامل درآينده سرازير مي‌باشد، همزادي ديگر دارد که نام آن به تعبير فوکو انسان گرايي مي‌باشد. انسان شناسي يا انسان گرايي از نظر فوکو آن ويژگي ديد تاريخي سنتي است که آگاهي و عامل انساني را محور تاريخ مي‌سازد. در اين ديدگاه، هر حادثه‌اي نهايتا به افراد انساني وآگاهي تأويل برده مي‌شود. تاريخي که به اين ترتيب روايت مي‌گردد، حادثه‌اي باقي نمي‌گذارد که نتواند به آگاهي و عمل فردي برگردانده شود. اين ديد، خصوصا راه بر هرگونه رخداد نامنتظر وبيرون از حدود آگاهي و عمل فردي مي‌بندد. بدين ترتيب با اين ديد کل تاريخ وحوادث تاريخي بصورت نمايشي درمي‌آيد که در مرئي و منظر عامل انساني به صحنه درمي‌آيد و هيچ رخداد آن از حدود آگاهي او تجاوز نمي‌کند. فوکو مي‌گويد: چه چيزي طبيعي تر از اين است که دانشمندان ونوابغ صحنه گردان تاريخ دانش قلمداد شوندولحظه لحظه اين تاريخ، حادثه‌اي تلقي شود که حاصل آگاهي وعمل آگاهانه آنان است؟ اين مشکل تاريخ سنتي درحوزه علم ودانش است(کچويان 40-39 :1382)
فوکو در دو دوره
بسياري از متفکران، زندگي فوکو را به دو بخش(ديرينه شناسي وتبارشناسي) تقسيم کرده اند، ودراين راستا، دم از دو فوکو، يکي فوکوي نخستين و اوليه، وديگري فوکوي ثانويه وواپسين مي‌زنند (حقيقي 263-183 :1383)
فوکوي نخستين، فوکويي است که به ساختگرايي نزديک بوده وتحت تأثير مارکس، کانت، هايدگر و سنت‌هاي مسلط زمان خود يعني ساختار گرايي وهر منوتيک مي‌باشد. اگرچه وي ساختگرا بودن خود را به شدت نفي مي‌کند، اما بسياري او را در(در دوره اول زندگي خود) ساختگرا مي‌دانند.
فوکوي واپسين را مي‌توان فوکوي فراسوي ساختگرايي وهر منوتيک ناميد (رابينو ودريفوس: 1379) که دراين دوره، تأثير نيچه را برفلسفه پست مدرن فوکو، مي‌توان لمس نمود و بارز آن کلمه تبارشناسي است که به افکار فوکوي اين دوره سايه افکنده است واين همان دين فوکو به فلسفه ساختارشکن نيچه است.
ما نيز دراين نوشتار، به فراخور موضوع وروش کار، اين دو دوره وآثار فوکو دراين دو دوره را بررسي مي‌کنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:19  توسط کیا  | 

میشل فوکو
    فوکو یک فراساختارگرا است که به اشکال شناخت –گفتمان ها- توجه دارد که همچون زبانها اساسا تنها دلیل امکان وجود انسانی اند. زبان ها /گفتمان ها واقعیت را برای ما تعریف می کنند؛ اساسا به منظور اندیشیدن ما ملزم به استفاده از این تعاریف هستیم؛ شناختی که ما درباره جهان داریم را زبان ها و گفتمان هایی در اختیارمان می گذارند که ما در زمان و مکانی که زندگی میکنیم با آنها سر و کار پیدا می کنیم. بنابراین این که ما کیستیم – چه چیزی را درست می دانیم و چه می اندیشیم – به طور گفتمانی ساخته و پرداخته می شود؛ شناخت و تفکرات ما – هویتهای ما – از تعاریف واقعیت بیرون از کنترل ما پدید می آید. به زبان فرا ساختاری ، گفتمان ها ما را می سازند. فوکو تاریخ را ظهور و افول گفتمان ها تعریف می کند. تغییر اجتماعی تقریبا تغییر در اشکال مختلف شناخت است؛ کار مورخ ثبت این تغییرات و تشخیص دلایل جانشینی نوعی از شناخت به جای نوع دیگر است. با وجود این ، بر خلاف نظر عقل گرایان ، فوکو هیچ عنصری از پیشرفت را در این فرایند نمی بیند؛ جایگزینی یک شیوه از دانستن واقعیت پیروزی ای برای حقیقت نیست بلکه صرفا سیاست – اعمال قدرت است. بدین ترتیب ، او دیدگاه نسبی گرایانه ای درباره شناخت دارد که با آنچه کوهن درباره شناخت علمی معتقد است ، مشابه است. درنظر کوهن ، شناخت علمی متناسب با پارادایم های خاص است ، در عین حال در نظر فوکو شناخت انسانس در فرهنگ های متفاوت و زمان های مختلف تاریخ ، متناسب با گفتمان ها است. در نظر هر دو ، تولید شناخت ، فرآیندی سیای – پیامد اعمال قدرت است.

پرسش از قدرت در مرکز تفکر فوکویی جای دارد :
• قدرت به دست گفتمان ها بر روی سوژه ها (مردم) اعمال می شود زیرا اصلا به منظور اندیشیدن - «بودن» - افراد باید با اصطلاحاتی که یک گفتمان تدارک می بیند سرو کار داشته باشند : آنها در معرض قدرت گفتمان هستند.  
 • قدرت بر حسب گفتمان های خاصی که غالب می شوند اعمال می شود – این گفتمان ها از طریق کردار گفتمانی (فوکو آن ها را دستگاه انضباطی و تنظیمی می نامد) ترویج می شوند و در قدرت باقی می مانند.
• قدرت به دلیل سلطه اشکال خاص شناخت اعمال می شود – گروه های مختلف به طور نابرابر از نتیجه قدرت یک گفتمان خاص سود می برند.
    این ویژگی ها در روایت فوکو از ظهور جامعه مدرن محوری اند : درنظر او مدرنیته اصولا همراه با ظهور اشکال جدید گفنمان – شناخت تعریف شده – است. فوکو می گوید : آن چه بویژه در مدرنیته آشکار است ظهور گفتمان هایی است که با کنترل و تنظیم بدن سرو کار دارند :
«اگر اثر معرفت شناختی فوکو تحلیل هایی درباره شناخت/ قدرت ارائه می کند ، پژوهش های تاریخی وی بر بدن/ جامعه متمرکز است. موضوع این تحقیقات پیدایش . . . کرداری است که بدن را در درون فضای اجتماعی سازمان می دهدوکنترل می کنند»
(Turner ,1991 , p.130)
    طبق نظر فوکو ، ظهور این گفتمان های بدن محور مستلزم فرآیند سکولاریزاسیون است. اشکال ماقبل مدرن دانایی تحت سلطه دین هستند : امور به عنوان خیر و شر ، پرهیزکارانه یا گناه آلود تعریف می شوند و زندگی اجتماعی حول این مفاهیم ساخت یافته است. با پیدایش جامعه شهری مدرن تعاریف علمی از واقعیت جانشین آن می شود، با علم پزشکی که عنصری اساسی (Crucial) در این شکل جدید شناخت است : زندگی مدرن به طور روزافزون به موضوع کنترل پزشکی – که فوکو آن را مراقبت بالینی (Clinical gaze) می نامد – مبدل می گردد.
    بدین ترتیب ، روان پزشکی علمی ، برای کنترل بدن های آواره (Vargant) و بیکار به خدمت گرفته می شود و «جنون» برای نخستین بار«بیماری» دانسته می شود. تیمارستان یا بیمارستان روانی به عنوان جایی برای بیمار ذهنی محدود و تنظیم می گردد. حتی مهمتر از این ، پزشکی بالینی همراه با بیمارستان – جایی که بدن های بیمار می توانند انحصارا موضوع مراقبت بالینی باشند – اهمیت می یابد. علاوه بر این ، در مدرنیته متأخر ما شاهد رخنه پزشکی به درون جنبه های دیگر زندگی هستیم : «پزشکی اجتماع» و «تعلیم و تربیت سلامت» جنبه هایی از این فرآیند هستند ، همچنان که تصورات مدرن از جنسیت «معمولی» و جنسیت «سالم» نیز اساسا امری مرتبط با تعاریف طبی اند.
ظهور قدرت علم و بخصوص پزشکی مقارن است با از دست دادن مستمر قدرت اشکال دینی شناخت. برای مثال ، بهنجاری و انحراف اکنون بیشتر اموری مرتبط با سلامت و بیماری است تا خیر و شر و دکتر/ پزشک در نقش تعریف کننده ، پدید آورنده و معالجه کننده انحراف جانشین روحانی شده است.
     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 9:14  توسط کیا  | 

"این حرف درستی است که منطق فقط به سرخوردگی می­انجامد. ما نمی­توانیم از پیمودن راه درازی همراه با منفی­بافی و نیهیلیسم و این همه اجتناب کنیم. اما فکر نمی­کنید که از آن پس درها به دنیایی مهیج تر گشوده خواهد شد؟ دنیایی که اطمینان­بخش­تر نیست، اما قطعن دنیایی تکان­دهنده تر خواهد بود، دنیایی که در آن نام بازی همچنان چون رازی خواهد ماند. دنیایی که بازگشت­پذیری و عدم­قطعیت بر آن حاکم است ..." (ژان بودریار)
خوش­حال ام که پس از پنج سال توانستم ترجمه­­­ی اولیه­ام از کار بودریار ("فوکو را فراموش کن" به­همراه گفت­وگوی سیلور لوترنژه با او به نام "بودریار را فراموش کن") را با ویرایشی سرتاسری (در نشر مرکز) منتشر کنم. خودستایی نه، دل­خوشی است – حاصل کارم را می­بینم و لب­خندی از سر خشنودی می­زنم: کتابی کوچک، که درس­های بزرگی برای­ام داشت ... به هر رو، در توضیحاتی "برای ویراست دوم" این را نوشته­ام:
راز بودریار این است که می­داند نظریه­ها حائز هیچ "حقیقت" مطلقی نیستند و هرگز شکل ازپیش­تعریف­شده­ یی نخواهند داشت. این است که هر اثرش، افزون بر پی­گیری عمده­ ترین ایده­ها، اشکال فریبنده یی خاص خود را پی می­ریزد. هنوز هم بر این باور ام که "فوکو را فراموش کن" / "بودریار را فراموش کن" دوگانه یی است که به بهترین وجه این راهبرد را جامه­ی عمل پوشانده – هنوز هم باور دارم که این دو متن و مصاحبه، با همه­ی دشواری، از بهترین، دقیق­ترین، و خواندنی­ترین نوشته­های بودریار برای مشتاقان آشنایی با او است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 9:10  توسط کیا  | 

آیا فوکو یک جامعه شناس بود؟ پاسخ به این سوال و معرفی اندیشه های فوکو  را دکتر "حسین کچوئیان" استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران بر عهده داشت که در 17 اسفند ماه به این موضوع پرداخت.دکتر کچوئیان لازم دانست این سوال مهم یعنی جامعه شناس بودن فوکو را در ابتدای سخنرانی پاسخ دهد و لذا تصریح کرد که فوکو جامعه شناس نیست و خود را نیز جامعه شناس نمی داند و نقطه افتراق او با جامعه شناسی در تعریف خود این علم است! در حالی که تلقی عمومی از جامعه شناسی، علمی ناظر به امر اجتماعی است، فوکو، صراحتا وجود مفهومی به نام امر اجتماعی را رد می کند و معتقد است نوع فهم ما از امر اجتماعی متفاوت است و نمی توان امر اجتماعی را به عنوان یک مفهوم ثابت و پایا مورد مطالعه قرار داد.

از منظر کچوئیان، جدل های علمی مختلفی که در طول تاریخ میان جبر و آزادی، عینی و ذهنی، خرد و کلان، کنش و ساخت و... وجود داشته، جهان اندیشه را از منظر فوکو با بحرانهایی روبرو ساخته است که جامعه شناسی برای پاسخ به این سوالات و حل این بحران ها ایجاد شد. جامعه شناسی رشته علمی بود که در ابتدای امر برای همه سوالات پاسخ مشخص و موضع تعیین شده داشت، اما این علم نیز نتوانست ثابت و ایستا بماند و در طی بسط اندیشه ها، پاسخ های متفاوت و نظریات گوناگونی مطرح شد که هر یک موضع متفاوتی را دنبال می کردند. مهم ترین سوال در این میان، موضوع جامعه شناسی یعنی فهم امر اجتماعی بود و این که برای فهم امر اجتماعی باید نسبت به چه چیزی شناخت و آگاهی پیدا کنیم؟  برای پاسخ به این سوال سه نظریه اساسی در فلسفه علوم اجتماعی مطرح است. دیدگاه اول، اندیشه پدیدارشناسی است که از سوی اندیشمندانی چون "هوسرل"، "آلفرد شوتس"، "پیتر برگر" و "لاکمن"  دنبال می شود و سوژه را عامل فهم می داند. در این اندیشه، هر فهمی که داریم و هر چیزی که ساخته می شود، از ذهن است و شناخت این جهان، شناخت فرآیندی است که در ذهن ایجاد شده است. بر این مبنا جهان، لوح بسیطی بیشتر نیست که فرآیندهای آگاهی در آن ایجاد تفکیک می کنند و لذا نظریه اجتماعی و شناخت بنیادین در این دیدگاه، فهم و آگاهی نسبت به  سوژه است. دیدگاه دوم اندیشه هرمنوتیک وجودی است که توسط "هایدگر"، "گارفینگل" و اتنومتدولوژیست ها گسترش یافت و معتقد به حذف سوژه می باشد، در این اندیشه درک جهان، درک معناست و کردارها چه زبانی و چه عملی، به مثابه متنی است که باید شناخته شود. معنا نیز دم دست و آسان مثل سوژه نیست و باید وجوه پنهان آن و لایه ها و پس زمینه های آن نیز شناخته شود، لذا از این منظر شناخت جهان و نظریه اجتماعی، فهم و آگاهی نسبت به معنا و پس زمینه های آن است. اما سومین دیدگاه، اندیشه ساختارگرایی است که توسط "لوئی اشتراوس" مطرح می شود، در این نظریه، نه به معنا و نه به ذهن توجه می شود. جهان های مختلف حاصل فراگردهای فراتاریخی، فرا زمانی و فرامکانی هستند و ساختارها هستند که حاکم بر انسان بوده و سوژه و معنا را پدید می آورند، لذا نظریه اجتماعی، فهم این ساختارهاست.میشل فوکو

 به عقیده کچوئیان، فوکو هیچ یک از این  سه نظریه را نمی پذیرد، خود را داخل گفتمانی تعریف کرده که آن گفتمان پایان جامعه شناسی است و اصولا به فهم امر اجتماعی قائل نیست، بنابراین قصد آن داشت که نظریه پردازی جدیدی ارائه کند که بتواند هم بحرانها و این سوالات را پاسخ دهد و هم توضیحی برای انسان  و جهان دهد، و بگوید که چرا جهان اینگونه است؟ از همین رو بود که وی دیرینه شناسی و تبارشناسی را به عنوان جانشین جامعه شناسی مطرح کرد و با وضع اصلاحات جدید و تعبیرات نو، روندی جدید را پایه گذاری کرد. وی معتقد بود علوم مختلف جای خویش را به ضد علم می دهند و بر همین مبنا چارچوب معرفتی و عنوان تدریسش در دانشگاه را نیز تاریخ نظام های اندیشه قرار داده بود.

دکتر کچوئیان سپس در تحلیل اندیشه جدید فوکو به تشریح دیرینه شناسی و تبارشناسی وی پرداخت. وی در دیرینه شناسی به ساختارگرایان و در تبارشناسی به پدیدارشناسان نزدیک می شود. به عقیده فوکو دیرینه شناسی حاصل گفتمان هاست و در آن، جهان اجتماعی با نگاه به گفتمان ها و کلام و زبان فهمیده می شود. به عقیده فوکو، گفتمان ها و کلام و قواعد، ما را اینچنین کرده اند و به شکل امروزی ساخته اند. البته فوکو، گفتمان ها را دنباله دار و دارای سیر تاریخی نمی داند و به عقیده وی از گسست تاریخی میان همین گفتمان هاست که علوم مختلف مانند جامعه شناسی شکل می گیرد و این گفتمان های جدی هستند که قواعد ساختاری دارند، حاصل آگاهی هستند و دانش و علوم را شکل می دهند.  تبارشناسی اما در پی معنا است، اما نه معنایی که ساخته سوژه است. بلکه معنایی که محصول قواعدی است که در گفتمان ها ایجاد شده است. فوکو معتقد است در تبارشناسی وظیفه ماست که  معناهایی را درک کنیم که در قالب گفتمان ها ایجاد شده اند. و در مجموع فوکو همه مسائل اجتماعی را اینچنین تحلیل می کند و گفتمان هایی که تصویر خاص از یک موضوع مثل جنون را ایجاد کرده اند را توضیح داده و نحوه شکل گیری آن گفتمان را تحلیل می کند. اما از نقطه نظر وی در تبارشناسی، عمل و کردار نیز دارای اهمیت است و  کردارها، معانی مختلفی بیان می کنند که وظیفه محقق، طرح و شناخت این نوع معناهانیز می باشد.

کچوئیان، بخش هایی دیگر از زندگی و اندیشه فوکو را نیز مورد توجه قرار داد و به این نکته اشاره کرد که فوکو می گوید از من نپرسید که هستم و چه می کنم؟ او به نوعی  دم غنیمتی سکولار معتقد است و خشنود بودن به آن چیزی که در آن هست را بهترین خشنودی می پندارد و عمل جنسی خاص او نیز بر همین پایه بود و بر اساس همین دم غنیمتی سکولار و نوعی نیهیلیسم و پوچ گرایی مثبت که تلاش برای رهایی مطلق دارد و عدم تقید به اخلاق را سرلوحه خویش قرار داده است.  فوکو می خواهد که از او نخواهیم همان باشد که دیروز بوده! و بر همین اساس در مراحل اولیه کار، آن جا که به آگاهی از جنون می پردازد، پدیدار شناس بود، بعضا وقتی که جنون را محصول نظام سلطه می داند، هویت مارکسیستی پیدا می کند، در مقاطعی از زندگی اش، ساختارگراست که البته این را بعدا انکار می کند و در آخر به دیرینه شناسی و تبارشناسی روی آورد. او خود را جامعه شناس و مورخ و متفکر نمی داند بلکه عنوان راوی را برای خود به کار می برد و نوعی فصل و گسست در علم اجتماعی است

 که به عقیده دکتر کچوئیان فارغ از درست و غلط بودن، تغییرات زیادی در جامعه شناسی

امروز جهان پدید آورده است. جامعه شناسی که از سوی فوکو، پایان آن کلید خورد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 8:51  توسط کیا  |